صائن الدين على بن تركه
17
شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى )
عشق از عدم از بهر من آمد به وجود * من بودم عشق را به عالم مقصود اما بىقرارى عشق به حكم كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ هر دم لباس معشوقى را از قامت وقت « 1 » معشوق خلع كرده ، طراز روزگار عاشق سازد تا او به حكم آن لباس عاريتى ، از اغذيهء وجودى مغتذى و محظوظ گشته ، قابليّت ترقى و تدرّج به ادوار و اطوار كمال عاشقى پيدا كند . يار در زير لب چو خنده كند * هر كه را كشت باز زنده كند چشم مستش چو كشتنى طلبد * او اشارت به سوى بنده كند * گرم به غمزه كشد باز از لبش جانى * كنم به دست كه تا بار ديگرم بكشد پس اگر وقتى حقيقت عاشق ، اقتضاى صفتى وجودى كند ، از اين حيثيت تواند بود . وصل سوم « 2 » [ لزوم وحدت جمعى در حسن ] شهسوار عشق را بر مركب عاشقى از دو گونه سير است : يكى از سرحدّ وحدت و اطلاق سوى نهايت مملكت كثرت و شهرستان وجه كه يُحِبُّهُمْ از آن عبارت مىكند ؛ و ديگر از شهرستان اين مملكت سوى اردوى اطلاق خويش كه يُحِبُّونَهُ بدان اشارت است . « 3 » و هر چند كه حسن در هر مرحله از مراحل آن رحلتين ، همعنان عشق بوده ، اما بارنامهء كمالش در شهرستان وجه گشوده ، صورت تمامى ظهور همانجا پذيرفته . هر بار به رنگى بت من روى نمودى * وين بار به رنگ همه اطوار برآمد امّا اينجا نكتهاى نازك هست كه حسن بىانضمام وحدت جمعى ، كه نسبت معشوقى بدان منوط است ، يك رقم از جريدهء كمال او ناقص آمده . « 4 »
--> ( 1 ) . فر ندارد . ( 2 ) . ال مل : سيّم ؛ تب فر : سيوم . ( 3 ) . حاشيهء مب به خطى غير از خط كاتب و نورى : از وجه امتيازى معشوق ( 46 ) معلوم مىشود كه تحقّق او در مرتبهء آدميّت است با وحدانيّتى كه وجه امتيازى عاشق ( 65 ) است . تأمّل ! ( 4 ) . فر : + شعر ؛ مل : + نظم .